ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
91
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
به احترام نچلنيك « 1 » [ حاكم يا رئيس ] ، كدخداى تاوشان كينلياك آن روز لباس رسمىاش را پوشيده بود و آن لباس عبارت بود از چارقهاى زرد سوراخدار ، شلوار قرمز رنگ و نيمتنهى چركسى كه گويا زمانى رنگش سبز بوده است و به آهنگ هر حركتى كه او مىكرد ، جافشنگى شكافته شدهاش روى سينهاش تاب مىخورد . كلاه پاپاق موريختهيى و يك قبضه شمشير كه تيغهى زنگزدهى آن از غلافش بلندتر بود ، هيأت پرابهت شخصيت صاحب مقام را تكميل كرد و او به عنوان رسمى خود كه آن را « 2 » روى لوحهى مسى كوچكى حك كرده بودند ، سخت مىباليد . اين مأمور عالىرتبه اقامتگاه خود را به علاوهى چند استكان خالى در اختيار ما گذاشت . ولى ما از آن استكانها به علت آنكه نتوانستيم چرك و كثافت چندين ساله را از آنها پاك كنيم ، اصلا استفاده نكرديم . بعد از آنكه مالها و آدمها استراحت كردند و نفسشان تازه شد ، از گدارهاى آرپاچاى و قرهچاى گذشتيم و به دهكدهيى تركنشين به نام آق اوزوم يا انگور سفيد رسيديم . شايد از آنجا كه نام زنگى را كافور مىگذارند ، چنين اسمى روى اين دهكده گذاشته شده بود ، چون آنجا ما نه تنها اثرى از تاكستان بلكه حتى از يك شاخه درخت معمولى هم نيافتيم . بعد از آن دهكده ، رود ماورياكچاى « 3 » سر راهمان بود كه باز از گدارى گذشتيم . برج و باروى تقريبا دست نخوردهيى بر بالاى تپهيى مشاهده كرديم و بعد تعدادى خرابه كه نشانهى نزديك شدن به پايتخت قديمى بود . از كنارهى ناهموار تپهيى با زحمت زياد رفتيم و وقتى كه به قلهى تپه رسيديم ، يك دفعه خود را در برابر چشماندازى يافتيم كه هم ملالانگيز و هم سخت پرشكوه و باعظمت بود . در برابر ديدگاه ما شهرى بزرگ با ديوارها ، كليساها ، كاخها و برجها ، خالى و خاموش افتاده بود . در فاصلهيى دور پرتو برفهاى جاويدان قلهى با احتشام آرارات تابش خيرهكنندهيى داشت . ما به سرعت از دروازهى شهر كه ديوارهاى حصار آن خيلى خوب حفظ شده است ، گذشتيم و مقابل در خانهى كشيشى كه رياست روحانى يك جامعهى كوچك ارمنى مستقر در ميان خرابهها و حول و حوش آن را داشت ، از درشكه پياده شديم . اين مرد روشنضمير به بهترين
--> ( 1 ) . Natchalnik ( 2 ) . عنوان او در كتاب به صورت Selkiddjsudja چاپ شده است كه مفهوم آن به درستى معلوم نشد . م . ( 3 ) . Mavryak - Tchai